38
توو آمد و رفته طبقه به طبقه دادگاه خانواده
نوری که ناگهانی میتابه به ادراکت بی مکث و مقدمه.نه از پنجره
تصویرها ی بهم ریخته نماز هزار رکعته شب قدر روزه برای تزکیه نفس
گناه صغیره کبیره جزای خود ارضایی اذان صبح
صدای پدر پیش از طلوع ..
"بیدار شو.نمیخوای نمازتو بخونی"
"باید دوش بگیرم بابا"
زمزمه بی تفاوت قاضی از اتاق روبرو
چشم های هیز و دریده منشی
که میخواستی مشترک زیر یه سقف زندگی کنی هان؟
نگاه میکنی و میبینی پدر.پدر بی تقصیره که به طاعونی هزار ساله مبتلا بوده
طاعونی که تو رو با تو کار داره
میبینی شوق اون اعمال واجب و طهارت و احکام مراجع تقلید
سر این بزنگاه قانونه قانون شده لم داده رو سرنوشتت و حکم میکنه
روی هر چی که باشی هر چی که بشی سایه انداخته و ...
طاعونی که با تو جز برای تفتیش و محاکمه کاری نداره.طاعونی
که تورو و هزاران مثل تورو ..... کرده میکنه (زیرو رو )
یه بعد جدید از هر اونچه که تا به حال میشناختی
پوووووووووووووووو
تصویری دگرگون و واضح از همون پنجره قدیمی و ساده
نور میتابه و آیه هایی که از تو برای تو خونده میشه توو ذهنت
چشمهات میسوزه و...
تصویر تاره از همون پنجره میریزه به نگاهت.
بدنیا اومدی تو
از خودت