84

حدودا یه هفته ست که موقع تایپ کردن 

بی جهت و بدونه دلیل نقطه میزارم.

نمیدونم چه اتفاقی افتاده.

نقطه های بیجا و ناخوانده.

83

 

                   

 

 

بنفش هر جا باشه مایه آرامشه

از خودش خسته شده.

حجمی داغ و سنگین درونش آزارش میده.

حجمی که نمیتونه درکش کنه.

 

نارنجی فقط یه اتفاق مسخره ست.

لغزش دست روی زرد بی قید و مجرد.هه.

 

آبی همیشه حس میکنه کافیه.فکر میکنه آسمون

مدیون اونه.از اتفاقی که می افته همین روزا..بی خبره

 

خاکستری پیچیده ترین شخصیت رو داره.

کنار نمیاد با اتفاقات اطرافش.حسرته

روزایی که سفید بوده.مدام همراهشه

کابوسش سیاه شدنه.

 میدونستی زرد ،آبی رو از خیلی وقت پیش میخواسته.

آخرم بهش رسید.

هیچکی فکرشم نمیکرد اینطوری بشن

خیلی ناگهانی از این رو به اون رو شدن

دلیلش معلوم نیست کسی ام نمیدونه.

 خیلی وقته زرد با سبز زندگی میکنه

هنوز دلش پیش آبیه.آبی رو دوست داره...

همیشه همینطور بوده

82

 

                                               

متاسفم برای  دهن های گشاد،متاسفم برای فکر های بیکار و فاسد

آدم های حرامزاده،متاسفم برای هرزه های دنیای مجازی،مزدورهای حکومتی

متاسفم برای شعبان  بی مخ های حقوق بگیر،طرفدارهای بی شخصیت

 

انقدر "مهدی موسوی "رو توو دنیای مجازی 

آزار دادن که رو صفحه اینستاگرامش آخرین پست رو گذاشت.

"پایان"

وقتی دیدم.

نمیدونم چرا حس کردم چیزی رو از دست دادم.

ناراحتم.گفتنش چه فایده داره که من ناراحتم.

موضوع این نیست که اون یه آدم مشهوره یا یه شاعره

یا مال کدوم دسته ست و توو کدوم کشور پنهان شده.

توو پستی که نوشته ...هیچی

متاسفم برای خودم که هیچ کاری ازم بر نیومد

 

 

 

 

81

نگاه کن..

ببین توو تمام بد بیاری های زندگیت هست؟

ببین هست ،که مقصر اون اتفاق تو بوده باشی؟

میبینی؟هیچ جا هیچ وقت مقصر نبودی.

هر چی که بوده ،براش

مقصری جز خودت دست و پا کردی و حکم صادر کردی

اونهایی که باید به سزای اعمالشون برسن

پرونده همه اونهارو باز گذاشتی تا رسیدنه روز موعود..

 

ببخش خودتو..

و همینطور منو..

اونوقت شبها میتونی

آروم چشمهای قشنگت رو ببندی..

و به خواب ..

با توام..میفهمی؟

 

 

 

80

                     

 

دیشب از خواب پریدم و خوابم نمیبرد.یه نگاه به بیرون انداختم.مهتاب همه جارو روشن کرده بود.شبهایی که ماه کامله...شبهایی که حرفهایی که نگفته با منه..شبهایی که رفتاری باورم نمیشه..شبهایی که دنبالت گشتم دنبال تو گشتم ...دنبال موهات نفس هام تنگ شده.. شبهایی که با تو بیدار موندم..شبهایی که برای تو ..شبهایی که بعد از تو..شبهایی که بی تو ..و با یاد تو...

شبهایی که ماه کامله...

امروز فهمیدم که  دچار کوری شدم.حماقت رو به سر حد رسوندم و هیچ دلم نمیخواد ببینم.انقدر سرگرم متقاعد کردنه دیگران شدم که امروز که از پس خودم بر نمی اومدم.میدونستم که "درست" کدوم گزینه ست.میدونستم روش صحیح کدومه اما نمیتونستم خودمو قانع کنم..انقدر اطرافم خالی بوده که همه معیارهام یک گرایش پیدا کردن.میل به خودکامگی.میل به کوری.

کتابی که جدیدا شروع کردم بی نهایت خوبه..اهمیت نداره هیچ

من جوونه های کوچیک هر گل و گیاه و درختی رو میپرستم اهمیت نداره.هر کدومشون شبیه یه معجزه ست اهمیت نداره.از زیبایی و نشاطی که همراه دارن اهمیت نداره.نمیدونم چرا اینو اینجا انقدر ناگهانی نوشتم اهمیت نداره.شاید چون هیجان انگیز ترین های این روزهام بوده بازم

اهمیت

نداره.

همین