
دستش رو دیدم نمیدونم چرا منو یاد آناکارنینا میندازه.
شبیه دست هیچکس نبود.خوابم پرید.واقعیت بود
شکوفه های گیلاس هنوز.موندن توو حیات.بی اندازه زیبان
رفتم و چند تا گل جدید گرفتم واسه باغچه مون.
شمال که بودم رفتم سری به مرده ها بزنم.میگفتن با شوهرش مشکل داشته اما جدا نشده بودن.با دوست پسرش میرن توو جاده مشهد تصادف میکنن و هر دو شون میمیرن.خانواده شوهر و خانواده سپیده.آره اسمش سپیده بود.خوب قیافش یادمه.دو تا خانواده با هم قرار میزارن که روی سنگ قبرش دوست پسرش رو همسر اعلام کنن تا آبروی ...
سر کوچمون زدم کنار.بعد از درست شش سال.
خسته بودم اما ماشینو پارک کردم و رفتم لب دریا.
سلام دریا...
گفته نگفته زدم زیر گریه..مثل زیارتگاه بود برای من
همون اندازه عزیز و مقدس.توو این شش سال
مادر بزرگم پیر شده بود .خونمون بزرگ تر.راهها طولانی تر شده بود
دیوارها کوچیکتر.اما دریا هنوز همون دریا بود .
برگشتم بعد از دو روز.
من آناکارنینا رو ده سال پیش خوندم.
دستشو چند روز پیش دیدم.مثل شکوفه های گیلاس
اما داشت دروغ میگفت
شخصیتش طوری بود که دروغ هاش ام قابل احترام بود.
دل برید پیش از دل بستن.
من هیچ کاری رو اندازه سکوت خوب بلد نیستم
هیچ کاری ساکت شدم گفتم اردیبهشت که ساقه های برنج سبزه
صدای قورباقه ها شب رو گرفته توو هوا ی شرجی و مهتاب زده
بازم میرم شمال.عب نداره حالا ناراحت نباش.
آناکارنینا گفت:"حواسم هست "
میدونستم نیست
چشمامو آروم بستم خسته بودم ساکت شدم
باز هیچ نگفتم..
میدونی شخصیتش طوری بود که دروغ هاش ام قابل احترام بود.
بهم ریختگی این جمله ها بهم حس امنیت میده
گرچه همش واقعیته.گاهی بهم ریختگی تنها راه
گفتنه واقعیته.