۱۵.۸.۹۸
رفتم تا در حال رو ببندم
کسی از بیرون در رو هل داد
در رو با فشار بستم.ترسیده بودم.عقب رفتم و آروم از پنجره بیرون رو نگاه کردم.تووی حیاط کودکی خودم ایستاده بود و زل زده بود به من.نمیتونستم حرف بزنم..از خواب پریدم
ساعت از دو گذشته بود.رفتم تووی حیاط سیگار رو روشن کردم و ناخواسته صورتم خیس شد.
هرگز کودکی خودم رو تووی خواب ندیده بودم.نگاهش یادم نمیره
+ نوشته شده در ساعت توسط اایمان
|