رفتم تا در حال رو ببندم

کسی از بیرون در رو هل داد

در رو با فشار بستم.ترسیده بودم.عقب رفتم و آروم از پنجره بیرون رو نگاه کردم.تووی حیاط کودکی خودم ایستاده بود و زل زده بود به من.نمیتونستم حرف بزنم..از خواب پریدم

ساعت از دو گذشته بود.رفتم تووی حیاط سیگار رو روشن کردم و ناخواسته صورتم خیس شد.

هرگز کودکی خودم رو تووی خواب ندیده بودم.نگاهش یادم نمیره