18
کلید برق رو میزنم و همه جا روشن میشه.کفش و جورابو لباسمو در میارم و با اینکه مامان نیست غر بزنه با این حال خیلی مودب دستمو میشورم بعد میرم سراغ یخچال.سیب و کاهو و .. دستم میگیره به لبه لیوان و زیر پام میشکنه.پنج دقیقه ای حمام تموم میشه و میام بیرون گوشی و تلفن خونه نگاهی میندازم .هر دو تاش خالیه. ضعف زدم. باید برم بیرون یه چی بگیرم.اگر توو راه از گرسنگی نمیرم خوبه.موقع بیرون رفتن توو راهرو سر صدا میاد.میرم بیرون.زن و شوهر توو راهرو با هم بحث میکنن.منو که میبینن ساکت میشن.خیلی بی ربط فکر میکنم به اینکه
چقدر شوق رسیدن داشت توو اون شهر غریب
رابطه عجیبی هست بین حال ما و هوای شهرمون.
قالبا هر شهری حال و هوای خودشو داره
محیط روی احساسات ما
خواسته ها و ناخواسته های ما
و همینطور باید ها و نباید هامون
نوع نیاز ها
و روش رفع شون
و....
و البته....
و البته خفه بشم بسیار بهتره
چند تا تخم مرغ و الویه و یه کم چیبس.خدا کنه برگشتم اینا توو راهرو نباشن.
بهتره..
+ نوشته شده در ساعت توسط اایمان